تبليغاتX
دوستی

دوستی

دوست داشتن

دوستی

دوستان سلام
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 8:52  توسط  علی ونادره  | 

دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 23:12  توسط  علی ونادره  | 

دوستی

دوستت دارم را دل اویزترین شعر جهان یافته ام.

 

دوستت دارم زیاد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 10:48  توسط  علی ونادره  | 

عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 9:53  توسط  علی ونادره  | 

دل پرخون

می رند آدمها از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه.

دلم خیلی خون هست انگار دارم دیونه میشم خدایا دیگه من تحمل هیچی رو ندارم.از همه وخوداین همه هم بدم میاد.

خاطره های من هم فکر میکنم مرده هستن.

آی علی نیستی ببینی که به سر من چی اومد اونی که تو رو زیاد میخواست هم رفت در گوشه ایی از دنیا من موندم وغم وتنهایی با نفرین های زندگی.

دیگه حالم از همه دوستها بهم خورد مخصوصان دوست تو.

نفرین به زندگی که من توش هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 12:45  توسط  علی ونادره  | 

نجات عشق

 


در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."
 

گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می‌وزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي سازد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 9:18  توسط  علی ونادره  | 

دوست داشتن

اگه بگى دوستم دارى  

             تا آسمون پر مى گیرم

                زندگى گذشتم رو، دوباره از سر مى گیرم        

اگه بگى دوستم دارى

          مى میرم و زنده مى شم

             روشن تر از روز خدا ،خورشید تابنده مى شم

اگه بگى به غیر من

             کسى تو دنیا ندارى

               رو گفته هاى  این و اون   از ته دل پا  بزارى

من هم برات فدا مى شم

              گریه بى صدا مى شم

                           اگه بگى یار منى

                                   همدم و غمخوار منى

من هم برات یار مى شم

             یار وفادار مى شم

love             

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 22:10  توسط  علی ونادره  | 

تو را فراموش نمیکنم

هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری

 

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد

 

چرا که تو را دوست دارم

 

دیوانه وار عاشقت شدم

 

چرا که مهربانی را در وجودت دیدم

 

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی

 

و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم 

 

نه تو از عشق من دست میکشی

 

و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره ای کنی فرسنگها راه خواهم پیمود چرا که شب عشق بسیار طولانی است
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی
خورشید وجودت پنهان می گردد
و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند
و به دنیای غریبی می برند
همیشه در قلبم حضور داری
و عشقت زندگی ام را گل باران کرده است
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی کرده ام

محبوبم همیشه به انتظار

بازگشتت خواهم ماند

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 22:5  توسط  علی ونادره  | 

 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 17:42  توسط  علی ونادره  | 

کنار اشنایی تو اشیانه میکنم

               فضای اشیانه را پر از ترانه میکنم

                                     کسی سوال میکند بخاطر چه زنده ایی

                           ومن برای زندگی تو را بهانه میکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 16:54  توسط  علی ونادره  | 

نفرین به عشق

 

 

در گوشت یواشکی می خوام یه چیزی رو بگم

هر جا دیدی بهش بگو نمی مونم بدون تو

اولش اون هوس هر چی بود مال من بود

اما کم کم زندگی شد واسه من خیلی نفس بود

اولش فقط نگاش بودرنگ خوب صداش بود

دلم عاشق شده بود بی خبر بود دل منم من زدنهاش بی اثر بود

تا صدای پاش بیاد از توی کوچه دل بهونه می گرفت پشت در بود

یه روزی رفت بایه لبخند روی لبش من نمی دونم چی اومد به سرش

یه روزی رفت با گریه هاش دوستت دارم عزیزم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 12:7  توسط  علی ونادره  | 


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 22:30  توسط  علی ونادره  |